چشم من بیا منو یاری بکن...
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد.
کاری ازما نمیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
هرچی دریا رو زمین داره
خدا با تموم ابرای آسمونا کاشکی میداد
همه رو به چشم من تاچشام به حال من گریه کنن
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
قصه ی گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدند
حالا باید سر رو زانوم بزارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیشکی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشکشو کم میاره؟؟؟؟
چی بگم وقتی که آفتاب نمی تابه
وقتی بارون نمی باره
وقتی مرغ زخمی شب
روی دیوارهای خونمون می ناله
وقتی دیواری به دستی نمی لرزه
دل سلاخی ازاین بغض پرازخون نمی ترسه
چــــــــــی بگــــــــــم....
زندگی با این همه غم نمی ارزه نمی ارزه
زندگی با این همه غم نمی ارزه نمی ارزه
چی بگم وقتی قناری توبهارم نمی خونه
توی آسمون ابری یه ستاره نمی مونه
وقتی حوضها پرخون دستها بسته ست
شعرآزادی روهیچکی نمی خونه
چــــــــــی بگـــــــــــم...
زندگی با این همه غم نمی ارزه نمی ارزه
زندگی با این همه غم نمی ارزه نمی ارزه
با توآسان میشد ازدست سیاهی ها گریخت
روبه سوی ظلمت شبهای بی فردا گریخت
بی توای آزادی ای والا کلام
گر نباشی درمیان باید که از دنیا گریخت......

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است ....
من تمام هستیم را نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم .
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم...
من ز مقصدها پی مقصود های پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
انتظار می کشم ......
انتظار معجزه ای در زندگی ...
بیمارم و به عشق بهترینم روزها را سپری خواهم کرد ...
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم ..... گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه..... گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده با تعجب نگاه کرد و
گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
، تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
، اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم
و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم،
دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد با خودم میگفتم
بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام
و اونا انگار نه سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم
کمک میکردم مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن
و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن
خوب شدنشون واسه خدا عزیزه آرام آرام خدا حافظی کرد
و تشکر داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!! یه چرتکه انداختم
دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم! هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم
شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟ گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر
گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟
و باز گفتند : نه! خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد......
1چیزی حالا بگین بینم چی فهمیدین؟؟؟؟؟؟
آدمهای ساده را دوست دارم.
همان ها که بدی هیچ کس را باور
ندارند. همان ها که برای همه
لبخند
دارند. همان ها که همیشه هستند،
برای همه هستند.
آدمهای ساده را
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاهاست.
بسکه هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوءاستفاده می کند یا
زمینشان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.
آدم های ساده را دوست دارم.
بوی ناب
“آدم” می دهند
دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده
آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بی کسی یه عمر که دربدرم
حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم
من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم
دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن
نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن
منو به بازی میگیره عقربه های ساعتم
برگه ی تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم
آهای زمین برای من یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

چقد سخته ک عشقت رو ب روت باشه نتونی هم صداش
باشی....
چقد سخته ک1 دنیا بها باشی نتونی ک رها باشی.....
چقد سخته ک بارونی بشی هر شب نتونی اسمون باشی...
چقد سخته ک زندونی بمونی بی درو دیوار نتونی هم زبون باشی....
چ بدبخته گلی ک مونده تو گلدون غمش 1 قطره بارونه...
چقد سخته ک چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده .....
چقد سخته ک عشقت اسمون باشه ولی اسون بگن چنده؟؟..
چقد سخته کلامت ساده پرپر شه نتونی ناجیش باشی.....
چقد سخته ک رفتن راه اخر شه نتونی راهیش باشی....
چقد سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی....
چقد سخته ک نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی...
.............................................
1 سوال تا حالا شده ب یکی بگین دوست دارم ولی فک کنی
غرورتو شکستیو طرف بیشتر مغرور شده؟؟؟
یوسف را چاهی......
مسیح را صلیبی......
یونس رانهنگی........
و نوح را طوفانی.....
نمیدانم در جست وجوی طوفان و نهنگ سر بر
دریاگذارم!!!!!!!!
و یا ب بهانه چاه و صلیب سر بر
صحرا گذارم!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟
اما این را میدانم ک این ها بهانه اند و چ زیباست ک گفته اند:
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو............
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانست........
ONLY GOD..
یه دیواره، یه دیواره
که یه عمر آزگاره
اونورش همیشه بنبست
اینورش هیچی نداره
یه طرف همه سیاه و
یه طرف همه سفیدیم
این طرف ریشه نداریم
اون طرف ریشه بریدیم
اگه از دیوار خونه
چشممون جدا نمیشد
یه درخت پیر انجیر
همه چیز ما نمیشد
بسکه زندگی نکردیم
وحشت از مردن نداریم
ساعتو جلو کشیدن
وقت غم خوردن نداریم
برای اون یه وجب خاک
همه دنیامونو دادیم
ما برای بوی گندم
خیلی چیزامونو دادیم
هیشکی یادمون نداده
خنده هامونو ببینیم
این فقط درد وطن نیست
ما تو غربتم همینیم
اینور و اونور دیوار
درد ما هنوز همونه
آی شقایق ما جماعت
دردمون از خودمونه
تو همه خاطره هامون
حق دشمن مرده باده
حتی راه دشمنی رو
هیشکی یادمون نداده
یه دیواره، یه دیواره
که یه عمر آزگاره
اونورش همیشه بنبست
اینورش هیچی نداره
از عذاب این قبیله
هممون خون از هم بریدیم
حسّ همخونی نداریم
چون قبیلمونو دیدیم
ما که تو زمزمه هامون
هی به داد هم رسیدیم
یکی یادمون بیاره
کی به داد هم رسیدیم
تو هجوم این همه حرف
هر جوابی یه سقوطه
تو بگو هرچی که میخوای
من که سنگرم، سکوته
dariush eghbali.....
کاش وقت دگری او می مرد ، دردا ، دردا
سخن از مرگ زمان دگری می شد گفت : فردا ، فردا
پله های روز ها را نرم و لغزان می خزیم ،
بار مرگ ناگزیری را به آخر می بریم .
این همه دیروز هایی کر پی هم بوده اند ،
مرگ را همچون سبک مغزان نشانگر بوده اند .
زندگی ، ای شمع کوچک ! شعله ات پاینده نیست ،
تا رسد صبحی ز ره ، نورت به شب زاینده نیست .
زندگی یک سایه ی لغزنده است ،
زندگی بازیگری بازنده ست :
اضطرابش روی صحنه آشکار ،
ساعتی دیگر نماند بر قرار .
زندگی چون قصه ی دیوانه ای ست ،
پر هیاهو ، پوچ و چون افسانه ای ست .
ویلیام شکسپیر
چه می شد توی دلامون بباره همیشه بارون
جا بذاریم یادگاری توی کوچه و خیابون
چه می شد که دستامون بشه دستای دو عاشق
بکاره تو باغچه عشق صدتا شاخه شقایقق؟
چه می شد که عکس ماه رو بکشی با مهربونی
بنویسی گوشه اون که به یاد من می مونی؟
چه می شد بدون کینه عاشقی هارو بلد شد
با دلی پر از محبت از کنار غصه رد شد؟

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. به
نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. به
جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به
پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به
عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي
کشيد و سخت گريست...............................
ولی اگه نظر منو بخوایید باور کنین عشقی وجووووووود
نداره........
جانـت بـه کــویــر تفتــه دریـا بخشید / هفتاد و دو گل ، به متن صحرا بخشید
بـــا جلـــوه ی کــربـلای عـاشـورایی / خـون تــو بـه رنگ سرخ معنا بخشید . . .

به غیر از مصیبت به جز بندگی
یه روزم اگه دل به شادی گذشت
چه شادی که با نامرادی گذشت
ندیدم بهاری...محبت زیاری
دلم غرق خون شد
عجب روزگاری
عجب روزگاری...........
نه یک خنده بر لب نه آسودن از تب
نه چشمم به در ماند...نه دل برده یک شب...
ندیدم بهاری...محبت ز یاری
دلم غرق خون شد
عجب روزگاری
عجب روزگاری.......
ای زندگی دلگیرم از تو
غمهات منو دیوونه کرده
هرچی غم و درده تو دنیا
یک جا تو قلبم لونه کرده..............
دیدی که هیچکی پناهم نبود
هیچ وقت کسی چشم به راهم نبود..
حتی کسی با دل خسته ام
در زندگی تکیه گاهم نبود...
ندیدم بهاری......محبت زیاری.........دلم غرق خون شد.....
عجب روزگاری
عجب روزگاری
رفیق راهی و از نیمه راه می گویی
وداع با من بی تکیه گاه می گویی
رفیق راهی و از نیمه راه می گویی
وداع با من بی تکیه گاه می گویی
میان این همه آدم، میان این همه اسم
همیشه نام مرا اشتباه می گویی
به اعتبار چه آیینه ای، عزیز دلم
به هرکه می رسی از اشک و آه می گویی
دلم به نیم نگاهی خوش است، اما تو
به این ملامت سنگین، نگاه می گویی؟
هنوز حوصلهء عشق در رگم جاری است
نمرده ام که غمت را به چاه می گویی
به اعتبار چه آیینه ای، عزیز دلم
به هرکه می رسی از اشک و آه می گویی
دلم به نیم نگاهی خوش است، اما تو
به این ملامت سنگین، نگاه می گویی؟
هنوز حوصلهء عشق در رگم جاری است
نمرده ام که غمت را به چاه می گویی
و چه زشت است ............................
زیبایی ها را تنها دیدن !!!!!!!!!!و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنهاخوشبخت بودن!
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ......................

عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق یعنی لحظه های التهاب عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق
کودکي گفتند : عشق چيست؟
گفت : بازي
به نوجواني گفتند : عشق چيست؟
گفت : رفيق بازي
به جواني گفتند : عشق چيست؟
گفت : پول و ثروت
به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟
گفت :عمر
به عاشقي گفتند : عشق چيست؟
چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست



